تبليغاتX
قطار بدون توقف

خلق و خوی به شدت سگی روان پریشان استرس بدخوابی حس خشم ...حال این روزای منه که با امتحانا هم تداخل داره !!!یعنی نصف بیشتر این حال به خاطر امتحاناست.  یک هفته پر استرس که نصفش تو صف کپی جزوه و پاکنویس و تکمیل گزارش کار و ارائه و .....کارای آخر ترمی گذشت.ترم پنجم رفت ...

وقتی مامانم میگه برات دعا کردم یه چیزی ته دلم قرص میشه و خیالم راحت میشه .

 

پی نوشت:خورشید مرده بود و هیچ کس نمیدانست نام آن کبوتر غمگین که از قلب ها گریخته است ایمان است.

+ نوشته شده در جمعه نهم دی 1390ساعت 5:42 PM توسط نسیم

بيا برويم رو به روی بادِ شمال
آن سوی پرچين گريه‌ها
سرپناهی خيس ازمژه‌های ماه را بلدم
که بی‌راهه‌ی دريا نيست.
ديگر از اين همه سلامِ ضبط شده بر آدابِ لاجرم خسته‌ام
بيا برويم!
آن سوی هر چه حرف و حديثِ امروزست
هميشه سکوتی برای آرامش و فراموشی ما باقی‌ست
ميتوانيم بدون تکلم خاطره‌ئی حتی کامل شويم
می‌توانيم دمی در برابر جهان
به يک واژه ساده قناعت کنيم
من حدس می‌زنم از آوازِ آن همه سال و ماه
هنوز بيت ساده‌ئی از غربتِ گريه را بياد آور
من خودم هستم !
بی خود اين آينه را رو به روی خاطره مگير
هيچ اتفاق خاصی رخ نداده است.

 

پی نوشت:روی تخته کلاسمون نوشته بود :من که از هر طرف دچار تو ام چه کنم ؟؟!!

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 7:46 PM توسط نسیم

 ابوالعلای معری جایی در اشاره به خودش گفته :"این جنایت پدروم در حق من است" .نوشا شخص اول رمان "سال بلوا" ی عباس معروفی جایی از کتاب میگه هر آدمی سنگی است که پدرش پرتاب کرده .حالا 21 سال از پرتاب شدن من میگذره .حالا ...امشب ...در آستانه 22 سالگی صداها و تصاویر مختلفی توی ذهنم میچرخن.با هر نفس و با هر تیک تیک ساعت به آخر زندگی نزدیک و نزدیک تر می شم .22 سالگی از دریچه یک شب پاییزی داخل می آد و سر میخوره توی زندگی من .همین جا جولان میده و یک سال دیگه تو یه شب پاییزی از زندگی من خارج میشه .21 سالگی لای کتابهای شعر و رمان و کتابهای درسی پنهون شد.پشت تجربه های رنگ پریده .طوری پنهون شده که دیگه نمیشه پیداش کرد .این خاصیت هر سنیه بعد از اینکه مهلتش تموم میشه پشت کلی خاطره ریز و درشت پنهون میشه .

 حالا با ورود به 22 سالگی زندگی ام دو شقه شده .یه نیمه روشن و خوشحال و پر از حس گوگولی نسبت به زندگی و پر از امید و یه نیمه  تاریک و پر از ابهام و وسوال و ناامیدی و ترس.

 

پی نوشت :شبی هفت ساله خوابیدم و بامدادان هزاران ساله برخاستم.

+ نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1390ساعت 5:23 PM توسط نسیم |

مدت هاست که چیزی مثل خوره دارم روحم رو میخوره مغزم رو میجوه .یادم و افکارم رو تکون میده .هنوز تو یاد من زندگی میکنه .دیروز از جلوی اون کوچه تنگ و دلگیر رد شدم .یادش  افتادم که چند سال پیش که سرپا بود میمومد سرکوچه میشست و مثلا هوایی تازه میکرد .قبل از مرگش که البته ظاهرش مرگه همیشه دلش گرفته بود .الان رو نمیدونم شاید با در آغوش کشیدن مرگ یه کمی حالش بهتر شده باشه .شاید مرگ تونسته باشه موهای کم پشتش  رو با شونه پلاستیکی دندونه دارش شونه بزنه .غذایی که میل داره بهش بده. شیر رو نه خیلی سرد نه خیلی داغ دمایی که خودش داست داشت و ما هیچوقت نفهمیدم دقیقا چند درجه ست  براش بیاره .سوپ  پای مرغ درست کنه  یه جایی ببردش که دلش باز بشه حسابی حال و هواش عوض بشه و از تنهایی گریه نکنه .بخت برگشته خیلی خسته بود .شاید تنها کاری که در طول روز انجام میداد و براش تنوع ایجاد میکرد این بود که سرش رو از پنجره اتاقش که مشرف به ساختمون روبه رویی بود بیاره بیرون و اگر پسر بچه ای داشت با توپ یه دیوار شوت میزد سرش غر بزنه !میلی به زندگی نداشت .دیگه داشت هرچی زندگی کرده بود رو عق میزد .خاطراتش حالش رو به هم میزدن .گلوش رو فشار میدادن .روحش رو شلاق میزدن ! بی دفاع تر از همیشه منتظر مرگ بود .مرگ اومد و این قصه تلخ رو تموم کرد .اگر یه روز تونستم از روزمرگی هام و دلمشغولی هام و سگ دو زدن هام کم کنم حتما زندگیش رو مینویسم .اصلا کتابش میکنم .قول میدم انقدر سختی هاش جذاب هست که تیراژ کتابم هم بره بالا !جذاب تر از سختی های سودابه کتاب بامداد خمار و حتی جذاب تر از سختی های آیدین کتاب سمفونی مردگان . انقدر سوزناک هست که مثل خوردن یه چایی داغ که گلو رو میسوزونه اون لایه های پنهانی احساسات و فکر آدم رو بسوزونه .واقعیت اینه که مرگ بعد از مکیدن مغز و گوشت آدمها استخوانهاشون رو پس میده .

 

پی نوشت :

مردن امر ساده ای ست و از زندگی کردن بسیار آسان تر است

تمام خفقان مرگ در مقابل یک شک در مقابل یک حرص

در مقابل یک ترس در مقابل یک کینه در مقابل یک عشق

هیچ است مردن امر ساده ای ست و در مقابل خستگی زندگی

چون سفری است که در یک روز تعطیل می کنیم

و...و دیگر هرگز باز نمی گردیم...

 نادر ابراهیمی

+ نوشته شده در دوشنبه نهم آبان 1390ساعت 8:12 AM توسط نسیم |

با اینکه میدونستم جستجوی بیشتر دیوانگی محضه ولی باز دیوانگی کردم .اتفاق های افتاده و نیفتاده مثل فرفره ای تو کاسه سرم میچرخن.راست میگن که تمام زندگی ممکنه توی یه لحظه ی با یه رویداد جزیی در دل روشنایی یا قعر تاریکی فرو بره.گاهی فکر میکنم بالاترین افتخار اینه که کسی تو رو نشناسه.اینطوری کسی از آدم توقع نداره و میتونیم با دست بازتری نسبت به هنجارهای گاها مزخرف اجتماعی رفتار کنیم .بدون اینکه نگران عواقبش باشیم . هنگام عصبانیت میتونم خونه ای رو ویران کنم اما غالبا به کوبیدن درها با شدت هرچه تمام تر اکتفا میکنم ! ندایی در درون من غرغر میکنه .مامانم میدونه زمانه همیشه بر وفق مراد آدم نیست برای همین هم ناشکری نمیکنه .وقتایی که از خودم و از همه چیز خسته میشم و بالشتم اشکام رو تحمل میکنه این مامانمه که در اتاق رو باز میکنه و لبخندش رو به روی صورتم میپاشه .اینجاست که حس میکنم تو دنیا کسی به غیر از اون وجود نداره....

 

پی نوشت:نامه ام باید ساده باشد ،کوتاه باشد

بی هیچ حرفی از ابهام و آینه

از نو برایت مینویسم،

حال همه ما خوب است اما تو باور نکن!

 

بعد نوشت: .این پست رو فقط خودم میفهمم چی نوشتم .تلاش نکنید

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مهر 1390ساعت 6:45 PM توسط نسیم |

میتوانم پاییز رو دوست داشته باشم چون خودم متولد پاییزم متولد فصل خش خش برگها و نم نم بارون و غرش آسمون و خورشید پنهون پشت ابرا ...متولد فصل غم  فصل دلتنگی فصل شعر فصل باغ بی برگی فصل زرد و نارنجی ...

 میتوانم پاییز رو دوست داشته باشم چون دانشگاه و همکلاسی هام رو میبینم .میتونم دوستش داشته باشم چون بارون میاد چون برگهای زرد و خشک میشن .میتونم هم دوستش نداشته باشم چون آدمها تو پاییز دلتنگ میشن شاعر میشن عاشق میشن یا حسرت میخورن از اینکه کسی رو ندارن که باهاش رو برگهای زرد و خشک راه برن و از صداش خش خشش خوشحال بشن یا زیر بارون پاییزی زیر یه چتر با هم راه برن !

اما حالا که از شدت روزمرگی فاسد شدم اومدن فصل جدید میتونه کمکم کنه شاید!

 

 پاییز بر تقویم نشست برگها ریختند بادها وزیدند

و شادی ها رفتند

مشعل امید در دلم میخندد پرستوها کوچ کردند ابرها آمدند

 خورشید ناپدید شد  مهتاب مرد

و من در انتظار باران نشستم

بغض کهنه را خواستم بشکنم اما آسمان نبارید

و رودخانه خشکید کویر بر تن بوستان نشست

و همه نا امید گذشتند همه رفتد

و تنهایی با من تنها ماند

من هنوز امیدوارم

 

پی نوشت:مستم كن آن چنان كه ندانم ز بيخودي  در عرصه خيال كه آمد؟ كدام رفت...

 
+ نوشته شده در جمعه یکم مهر 1390ساعت 5:56 PM توسط نسیم |

 اینو چارلی چاپلین گفته: انسان اغلب وقتیکه در لحظه اتخاذ تصمیمی قرار دارد, ناگهان دورنمای دیگری در برابر او ظاهر می شود و او را وادار به تفکر می کند، از تفکر درباره این وضع ثانوی خودداری می کند و بدون توجه به آن ندائی که در گوشش می گوید شاید اشتباه کند، خود را در آغوش تصمیم اول می اندازد.

 حالا این تصمیم میتونه تصمیم انتخاب ازدواج انتخاب ماشین انتخاب شغل یا حتی انتخاب یه کفش باشه .برعکس شنیر دلقک کتاب عقاید یک دلقک که از کفش متنفر بود عاشق کفشم دیروز  تو راسته ولی عصر چشمم یه کفش رو گرفت ولی از طمع و نگرانی اینکه مبادا بهترش گیرم بیاد کلی گشتم دست آخر هم خودم رو در آغوش همون انتخاب اول پرت کردم .

دوست دارم وقتی مشغول خرید بودم یه بچه کر و کثیف ازم بخواد براش کفش بخرم ومنم این امر یونسکو پسندانه رو با شفقت و احساس انسانیت تمام براش انجام بدم و خوشحال بشم از خوشحالیش .امروز یه بار دیگه بچه های آسمان مجید مجیدی رو دیدم و چقدر از اینکه چندین جفت کفش دارم متنفر شدم ....از اون جا تو دانشگاه به همه رقابت بی رحمانه و از پشت خنجر زدن رو یاد میدن افرادی هم هستن که خیلی مستعد فراگیری این تعلیماتن .از جمله گوینده این عبارت: تو زندگی ضعیف ها هیچ جایگاهی ندارند و برای کسی که با دست خودش باعث خراب شدن وضع مالی اش شده دلسوزی معنا نداره باید راه های جنگیدن را بلد باشی . کسی که این پا و اون پا کند نباید دل سوزاند ، و آدم نباید با کسانی که فلسفه بافی می کنند و یا شعر می گویند وقتش رو تلف کنه زندگی خشنه و تو هم باید خشن باشی...

 حالا نمیدونم دلم برای علی  و زهرای فیلم قدیمی بسوزه که حتی کفش نداشتن یا از خودم بابت داشتن این همه کفش تشکر کنم و ممنون باشم .لابد لیاقتشو داشتم دیگه ..برای ارضای خودخواهیم تا اونجا پیش میرم که بگم بیخیال !!!!

 

یه فیلم چقدر میتونه به آدم تلنگر بزنه و لحظاتی آدم رو به این فکر بندازه که چقدر امثال زهرا و علی زیادن و برم بگردم کمکشون کنم .اما این فکره و حسه زیاد دووم نداره .مثل حسی که آدم تو قبرستون بهش دست میده و میگه از اینجا که برم بیرون آدم میشم ولی ....این خاصیت آدمه یا توجیهی برای خرکردن و تسکین وجدان !!!!

پی نوشت:گاهی تو،
گاهی یاد تو،
گاهم هم غم تو،
آخر این "تو" کار مرا تمام میکند!

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم شهریور 1390ساعت 10:27 PM توسط نسیم |

 

ای کاش از پشت این مانیتورها یه دستی میومد اشکای آدمو پاک میکرد بعد آدمو بغل میکرد میگفت چیزی نیست گریه نکن .امشب از اون شباست که اشک ولم نمیکنه .پارسال درست روز عید فطر بود که مرد .هیچ صحنه ای به تلخی و دردناکی این صحنه نیست که وقتی وارد خونه ش شدم همه با لباسهای سیاه و چشم های قرمز دور خونه نشسته بودن .انگار گردباری آدمهای مختلف رو از نقاط مختلف به این جا پرت کرده بود .این بغض لاکردار امشب بدترکیده ...

 

کاش یک نفر فقط یک نفر فقط و فقط یک نفر میدونست و درکم میکرد چه حسی دارم و چقدر دلم براش تنگ شده . 

تقصیر قطار نیست اگر امشب
از هیچ دریچه‌ای
دستی برای تو
بیرون نمی‌آید

پی نوشت:خدایا اون طور که شایسته خودتِ با من رفتار کن نه اون طور که سزاوار منه.

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم شهریور 1390ساعت 8:27 PM توسط نسیم

از خواب که بیدار میشم چنان خسته و داغونم که انگار با ده نفر دعوا کردم.با همون کوفتگی و اعصاب خوردی بی جهت میام میشینم این پشت یعنی پشت کامپیوتر و شروع میکنم کارهای بیهوده هر روز رو تکرار کردن ...فیس کوفت مسنجر وبلاگ ها فروم ها خبرگزاری ها .انگار پاشونو گذاشتن رو گلوم دارن فشار میدن نمیذارن زندگی کنم ...

دارم کتاب چراغ ها را من خاموش میکنم زویا پیرزاد رو میخونم .نمیدونم چرا با خوندنش هی طاهره خانم فیلم به همین سادگی میاد جلو چشمم .زنهای زحمتکش .زنهای مظلوم .زنهایی که جونشونه و بچه هاشون زنهایی که ته چشماشون غم موج میزنه ...زنهایی که هیچ وقت هیچکس نمیفهمه چشونه .

پ.ن :پسره از بچه های دانشگاه ادم کرده .باهاش دوست مشترک هم یه ده دوازده تایی داشتم .ولی چون تو علایقش زده  smoking  ادش نکردم .یه همچین آدمی هستم من

 یعنی آستان جانان استاد شجریان و سنتور نوازی مشکاتیان داره دیوونم میکنه .

 

 پی نوشت:من افول آدم خواری را پیش بینی می کنم.انسان ،حالِ انسان را به هم می زند .

+ نوشته شده در شنبه پنجم شهریور 1390ساعت 3:47 PM توسط نسیم

وقتی با آدم بزرگ ها درباره یک دوست تازه تان حرف بزنید هیچ وقت ازتون دربارهی چیزهای اساسی اش سوال نمیکنند .هیچ وقت نمی پرسند آهنگ صداش چه طور بود؟چه بازی هایی را بیشتر دوست دارد؟پروانه جمع میکند یا نه ؟می پرسند :چند سالش است؟چند تا خواهر و برادر دارد؟وزنش چقدر است؟قدش چقدر است؟پدرش چقدر حقوق میگیرد. و تازه بعد از این سوال هاست که خیال می کنند طرف را شناخته اند .

اگر به آدم بزرگ ها بگویید یک خانه قشنگ دیدم از آجر قرمز که جلوی پنجره هاش پر از شمعدانی و و بامش پر از کبوتر بود .محال است بتوانند مجسمش کنند .باید حتما به شان گفت یک خانه صد میلیونی دیدم تا صدایشان بلند شود که :وای چه قشنگ

شازده کوچولو /ترجمه شاملو

 

و چقدر قشنگ رفتار و احوال ما و اطرافیان ما رو بیان کرده .گاهی میشیم شهریار کوچولویی که از اخترک ب۶۱۲ اومده و رفتار اطرافیان براش عجیبه .عجیبه که همه دارن دنبال پول و قیافه و گاهی بیش از حد دنبال غرایز خودشون میرن .عجیبه که چرا یه پسری دنبال دختری میره که باباش پولدار باشه بلکه خودشم به نون و نوایی برسه .عجیبه که دختری دنبال پسری میره که ظاهر قشنگی داشته باشه و البته ماشین قشنگی .عجیبه که عشق و دوست داشتن و انسانیت دیگه داره رویا میشه .حتی برای خود من .عجیبه که پسری بعد از یاوه گویی دو ساعته ته حرفش فقط یه چیز میخواد .عجیبه که بعضی آدمها انقدر از خوشون بیزارن که از اینکه دود سیگار چهره شون رو مخفی کنه خوشحال به نظر میرسن .عجیبه که هر روز که بیدار میشیم یه شخصیت داریم .عجیبه که انقدر دروغ گفتیم و میگیم که دیگه برامون عادت شده ......البته بیش تر از اینکه عجیب باشه وحشتناکه !

 

پی نوشت: این روزها می گذرند اما...من از این روزها نمی گذرم.

 
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم مرداد 1390ساعت 10:32 PM توسط نسیم |

لحظات و خاطراتی چه تلخ و چه شیرین توی زندگی هست که دیگه هیچوقت تکرار نمیشه .توی خیلی از اون لحظات چنان احساس درماندگی و بیچارگی کردم که نتونستم جلوی گریه خودمو بگیرم و هق هق گریه کردم .دیشب هم برای من از اون لحظات بود .هق هق گریه من ساعت ۳ نیمه شب کیبورد رو خیس کرده بود .لرزش دستام و غلطهای فاحش تایپی و ضعف و سوزش معده ام چسبیدن موهام به صورت خیسم باعث میشد حالم از خودم به هم بخوره.سکوت حربه خوبی ست .من قاطعانه متوسل به سلاح سکوت شدم.و میدونم که تمام مردم دنیا به یک زبان سکوت میکنن .حداقل اینجا تونستم با موقعیت بر بخورم .در زندگی همه آدمها خاطرات و لحظات و تجربه هایی است که آدم از یاداوریشون فقط میتونه بگه چقدر خر بودم .هرچی فکر میکنم نمیتونم به نتیجه برسم که چند نفر چرا با تمام فکر و ذکر و انرژی شون بدون اینکه در مورد چیزی حیرت کنن یا اینکه وجدانشون درد بگیره برای خودشون راه میرن و داستان میبافن.و من بهتره اونها رو با وجدانشون تنها بذارم تا با هم مجادله و بحث کنن .جام می گیرم و از اهل ریا دور شوم /یعنی از اهل جهان صاف دلی بگزینم.

اگر به روت خندیدم برای این بود که نخواستم تو روت بالا بیارم .پس لبخند فاتحانه تحویل من نده

پی نوشت:گویی آفتاب پرست لحظه هاییم هر لحظه رنگ عوض میکنیم .از کی هنرپیشگی را شروع کردید :از وقتی چشم در چشم مخاطبم اولین دروغ موفقیت آمیز زندگی ام را گفتم .

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390ساعت 12:43 PM توسط نسیم |

دانشکده روانشناسی

پارک دانشگاه

املت با ایستک

چمنهای جلوی دانشکده

زیر درخت بید

چیتگر

پارک لاله

متروی گلشهر

متروی صادقیه

پایانه آزادی

مسخره کردن استادها

تقلب رسوندن به همه و تبدیل به شخصیت محبوب کلاس شدن

چایی خوردن های دسته جمعی بعد از کلاس

خندیدن به کسایی که از بیرون دانشکده میان و سر و وضعشون رو تو شیشه رفلکس در چک میکنن

سایت دانشکده  

بچه بازی

کل کل با همکلاسی

دونستن احساسات همکلاسی و احساساتی شدن

تعصب به همکلاسی ها

گرسنگی کشیدن و غذای سلف رو نخوردن

پل صادقیه

استادهای بی سواد

استادهای باسواد

استادهای خودشیفته

خانه فرهنگ دانشگاه

نشریه دانشجویی

انجمن علمی

بازارچه کتاب انقلاب

کل کل با بالینی ها

کل کل بچه های تهران و شهرستان

ترس از کنفرانس

سرویس دانشگاه

خجالت و سرخ شدن های همگی و تلاش برای عوض کردن موقیعت زمانی که حرفهای ج---ن--.س---ی تو کلاس زده میشد .

همکلاسی هایی که کلاس ما رو به ایران کوچک تبدیل کرده بودن .دعوا اختلاف کدورت معذرت خواهی دوست داشتن دلتنگی و دلتنگی و دلتنگی و وابستگی ...همه شون رو دوست دارم.

 دوسال از بهترین ایام عمرم رد شد.با کلی خاطره ریز و درشت  .باورم نمیشه که ترم چهار رو تموم کردم .به این فکر میکنم که توی یک دوره چقدر آدم های متنوعی به تجربه هام اضافه شدن .آدمهایی که میان و میرن  و موقعیت ها و خاطراتی که میان و میرن حالا خوب یا بد .خوب هاش ما رو به خودشون وابسته میکنن و بدهاش هم برامون تجربه میشن .

پی نوشت: نسيمی از تو وزيد و جهان شكوفا شد ... بهشت دربه‌در كوچه‌های دنيا شد!

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم تیر 1390ساعت 5:59 PM توسط نسیم |