بچه که بودیم همیشه سر صف توی این روز گرامی داد میزدیم مرگ بر آمریکا و خوشحالانه پرچم آمریکای جهانخوار رو آتیش میزدیم دست میزدیم و جایزه روزدانش اموز رو میگرفتیم و میرفتیم سر کلاس .این روند تکراری هر سال تکرار شد و ما نفهمیدیم چرا مرگ بر آمریکا ...ما بزرگ شدیم و انتخابات شد و تقلب هم نشد .در نهایت خوشی و عدالت زیر سایه مردم سواری دینی لذت میبریم و در مدینه فاضله زیر سایه رهبر فرزانه زندگی میکنیم و ... ..قبل از هر چیز جا داره که از کلیه برادران بسیجی و نیروهای انتظامی و سربازان گمنام امام زمان به خاطر تمام گازهای اشک اور و ضربات باتوم برقی و چک و لگد با اون پوتینهای گنده تشکر کنم .پری روز مقابل در اصلی دانشگاه تهران من برای اولین بار توسط یکی از برادران یگان ویژه که ظاهری به قول بچه ها شبیه گلادیاتور داشت نواخته شدم و به لطف گاز اشک آور شدیدا حالم خراب شد و بار دیگه شاهد احترام به حقوق بشر بودم...ملت غیور ایران بار دیگر حماسه افریدند .مادر عزیرم منو از شرکت در اعتراضات و حرکت های حماسی و مشت محکم زدن بر دهان امریکا و اسراییل منع کرد .و بستن مچ بند سبز رو ممنوع کرد .و گفت بشین تو خونه و از مردم سواری دینی و عدالت لذت ببر.من به مادر نگفتم که فقط اشک اور نبود که حال منو خراب کرد و صحنه هایی که دیدم و حرفایی که شنیدم رو نگفتم .و باز هم جا داره از کلیه عزیزان صدا و سیما و اخبار بیست و سی و تشکر کنم که حقیقت رو همونطور که هست و بی کم و کاست به مردم انتقال میدن و اوضاع اتوبان مدرس و صدر و حمله به ماشین دکتر مرندی و میدان هفت تیر و سفارت روسیه رو در کمال صداقت و بی باکی پخش میکنند و انقدر به شعور ملت همیشه در صحنه احترام میذارن .ما شدیدا دچار دو گانگی شدیم چیزهایی که تو خیابون میبینیم با چیزهایی که رسانه میلی پخش میکنه زمین تا زیر زمین فرق داره با تشکر از صدا و سیما که پیاپی مشغول شفاف سازی است... ساندویچم تموم شد .. رفتم دیدنش .از بوی بیمارستان متنفرم .برای ورود به بخش عفونی باید حتما لباس خاصی میپوشیدم .از پوشیدن لباس سبز رنگ با روکش نایلونی که کشیدم رو کفشام احساس بدی بهم دست داد..رفتم تو اتاق ..لاغر شده .استخوانها گردنش به طرز حال بهم زنی زده بیرون زیر چشماش اندازه یه چاه نفت گود افتاده ..سرم بهش وصله ...دسته گل مریم رو میزارم کنارش .یک عالم کمپوت کنارش بود ..میگن یه هفته ست هیچی نخورده..گفتن باهاش دست ندم ...اما دوست داشتم ببوسمش .نمیتونم خودم رو کنترل کنم .هجوم اشکهام رو نمیتونم مهار کنم ...میزنم زیر گریه بلند بلند ..خودش هم گریه میکنه. ..دوستش دارم خیلی زیاد ..انگار نه انگار که این مرده متحرکی که رو تخت افتاده همین دو ماه پیش سر حال بود .با حالتی مصنوعی میگم امیدوارم زود تر حالت خوب بشه.میگه میخوام از این بیمارستان که دو ماه توش گیر کردم فرار کنم.میگه منتظرم یکی نجاتم بده از کفتر های تو حیاط بیمارستان هم انتظار کمک داره ...منم میخوام فرار کنم از رنج ها ..از سختی ها... از دیدن ناراحتی دیگران..4 ساله ازدواج کرده ..تازه تصمیم داشتن بچه دار بشن ...از درو دیوار بیمارستان متنفرم ..با چشمای خیس و قرمز ازش خداحافظی میکنم ....نمیدونم چرا انقدر از دیدن رنج دیگران ناراحت میشم ..خود رو مقصر میدونم احساس میکنم باید براش کاری انجام بدم..اما هیچ کاری به غیر دعا نمیشه انجام داد.. این مهارت نه گفتن چه چیز خوبیه و من به خودم قول دادم در اینده به بچم حتما این نه گفتن رو یاد بدم که رو در وایسی نکنه .من در کل با همه رو در وایسی دارم و احساس میکنم باید حرف همه رو گوش کنم و کار همه رو را بندازم حتی اگه قادر به انجامش نباشم چند وقتی بود مثل مسعود شصتچی شده بودم که میخواست کار همه رو راه بندازه اما نمیتونست و بعد میگفت من اشتباهی بودم... من باب مثال یه بار به خاطر رو در وایسی با زن عموم از کلاسم جا موندم و ۴ ساعت کودک نه چندان دلچسب و زر زرو ی ایشون رو نگه داشتم دوستی دارم که بعد از دوسال هنوز مدرک دیپلمشو نگرفته و همچنان مشغول پاس کردن درسهاست .دوستم پیش دانشگاهی بزرگ سالان رفت و بعد خدا میدونه چقدر پول داد تا درسهای پیش رو پاس کرد..ایشون پارسال و امسال در کنکور سراسری حتی مجاز نشد که انتخاب رشته کنه و کان لم یکن بود .اما در دانشگاه آزاد مثلا اسلامی واحد تاکستان رشته حقوق قضایی قبول شد . ایشون که هنوز دیپلم نگرفته میخواد بره دانشگاه .ایشون باید بهترین رشته رو تو بدترین دانشگاه بخوونه حال کنه یا من که یه رشته متوسط اما تو یه دانشگاه خوب میخوونم .این خانم نخبه انقدر خوش شانسه که دانشگاه موافقت کرده که تا گرفتن مدرک دیپلمش براش جا رزرو کنه.یکی دیگه از دوستام هم رشته مترجمی زبان دانشگاه آزاد قبول شده این دوست گرامی حتی یک تست زبان هم درکنکور آزاد نزد .زمانی که تو دبیرستان همکلاسیم بود میومد پیش من زبان احمقانه دبیرستان رو بهش یاد بدم چون من کلاس زبان رفتم زبانم از بقیه خیلی بهتر بود. ساعتها باهاش کار میکردم یاد نمیگرفت و همش زبان رو میفتاد و آخر هم با التماس نمره میگرفت حالا میخواد بره مترجمی زبان بخوونه به واسطه اینکه به قول خودش رشته با کلاسیه تمام انتخابهای آزاد رو مترجمی زبان زد وقتی همش مشروط شد و هی پول ریخت تو جیب دکتر جاسبی میفهمه که اشتباه رفته و نهایتا هم استعفا میده..... قصد توهین به دانشگاه آزاد رو ندارم اما دانشگاهی که اینطوری پذیرش میکنه واقعا چه بار علمی داره .شاهدیم که این دانشگاه از زیر منت وزرارت علوم بیرونه و انقدر مستقله که نحوه پذیرش فقط به این ربط داره که ۶ تا انتخاب رو چی زدی حالا هرچی زدی قبوله .... دوست دیگرم که ۳ سال پشت کنکور بود و هزینه آزاد رو هم نداشت .سال اول روز کنکور حالش بد شد و از سر جلسه بیرون اومد سال بعدش نزدیک کنکور پدرش فوت کرد پارسال هم قبول شد اما روزی که باید میرفت ثبت نام تصادف کرد و نتونست بره و قبولیش به قول سازمان سنجشی ها کان لم یکن یعنی غیر معتبر بود ایشون کلا بیخیال درس شد و ازدواج کرد .یکی مثل این انقدر بدشانس یکی مثل خانم نخبه که دو ساله درس پاس نکرده و دانشگاه براش جا رزرو کرده انقدر خوش شانس ... یکی از بستگان با استفاده از سهمیه ایثارگر و جانباز با رتبه کشوری ۲۴ هزار اما رتبه در سهمیه ۱۵۹ دقت کنید ۱۵۹ رشته دندانپزشکی قبول شدن .این عادلانه نیست چون ایشون برای این رشته زحمت نکشیده .این از قوانین کشور ..... امروز تلویزیون یکی دیگه از بازیهای کثیفشو رو کرد.. .انقدر گند ماجرای کهریزک در اومد که دیدن یه گزارش بزارن و لا پوشونی کنن....کهریزک جایی که جوونهای بیگناه همسن خودمون رو میبرن اونجا و کاری رو با اونها میکنن که در گوانتانامو انجام نمیدن ... ۱۴۵ نفر تو یه اتاق ۷۰ متری تو همونجایی که دستشویی میکنی باید بمونی بابد غذا بخوری باید به خواهر و مادرت فحش ناموس بدی و صدای سگ در بیاری تا یه لیوان آب بدن دستت و بدترین شکنجه های روانی........روزی چند بار با روغن بسوزوننت و با سیم کتت بزنن و ازت بخوان شیشه نوشابه غیب کنی .بدترین آزارهای جنسی که من شرم دارم از گفتنش و گریه ام میگیره حتی وقتی یادم میفتمه..در گزارش امروز ۲۰:۳۰ خبرنگار به کهریزک رفته و سلولهای تنگ و تاریکی رو نشون میداد که من یاد زندان ساواک افتادم که الان شده موزه عبرت .رئیس بازرسی پلیس گفت که عده ای به اشتباه به کهریزک منتقل شدن گفت که اقدامات وحشیانه ای که تو کهریزک انجام شده خلاف قانونه و عوامل شکنجه گر تحت تعقیب هستند و رهبری از این ماجرا ناراحته و تمام آسیب دیدگان کهریزک تحت حمایت و درمان هستن ..تمام اینها بازیه.. خودشون این بازی رو هدایت میکنند .مگه ممنکه دولت ندونه که تو بازداشتگاه کهریزک چه اتفاقی میفته و شکنجه گر ها از کی خط میگیرن کارشون رو میکنن و بعد ابراز ناراحتی میکنن و افرادی رو میشونن جلو دوربین که مثلا از آسیب دیدگان هستند و از حمایت دولت ابراز رضایت میکنند .دولتی که خودش این ماجرا رو شکل داده .دادگاه های متهمان اعتراضات رو نشون میدن و افرادی که انقدر کتک خوردن که به کارهای نکردشون هم اعتراف کردن و مثل یک نوار ضبط شده صحبت میکنند و همدیگرو مثل خیار میفروشن.....این سیاست و این اتفاقها انقدر کثیفه که گاهی وقتا حالم از این کشور بهم میخوره و ای کاش به پول قلبمه داشتم و از ایران میرفتم ..میرفتم که شاهد پرپر شدن دوستانم تو این بازی کثیف نباشم ..همشون دستشون با هم تو یه کاسه ست ..این نظام از بیخ خرابه .. ماجرا ندا و محسن روح الامینی و خیلی از جوونهای دیگه که اسمشون میشه کشته شدگان اغتشاشات اخیر و بسیجی که تو این حوادث میمیره اسمش میشه شهید ....مرگ بر بسیجی اگر بسیجی اینه.. .یادمه وقتی موزه عبرت رفته بودم به شدت حالم بد شده بود که آخه چطور ممکنه با یک عده آدم اینطوری رفتاربشه و چقدر از شاه متنفر شدم ..اما الان میبینم کارهایی که نظام کنونی داره انجام میشه هزاران بار بدتر از کارهای ساواکه .انقدر از دیدن اون اخبار و دروغ های بزرگ و نیرنگ ها شون حالم بده که راستی راستی دلم میخواد فقط بمیرم که نبینم این چیزا رو .نبینم که کشورمون چقدر کثیفه....حس میکنم یه چیز داره خفم میکنه .من اینجا هیچ چیز رو باور ندارم .. شاهد به اتش کشیده شدن کشورم هستم...... کتر شریعتی : تو مملکتی که فقط دولت حق حرف زدن داره هیچ حرفی رو باور نکنید ..... وطن پرنده ی پر در خون وطن شكفته گل در خون به شدت از نوشته هام دفاع میکنم ... 


من خواب بودم
فردا که بیدار شدم
یا فکر کردم بیدار شده ام
در مورد امروز چه خواهم گفت....

![]()
![]()
..دیشب هم در مهمانی افطاری یک بار دیگه به خاطر رو دروایسی کمر به نابودی اعصابم بستم و علی رغم چشم غره های پی در پی مامانم بعد از افطار مشغول سفره جمع کردن شدم دختر صاحبخونه که فورا به بهانه تلفن صحبت کردن سفره جمع کردن رو پیچوند که یعنی من تلفن مهم دارم من که تو دلم پیش بینی میکردم قراره چه اتفاقی برام بیفته به این سارا فحش میدادم . من مشغول شستن ظرف های شام و افطار ۱۸ نفر مهمان شدم و یکم منتظر شدم که سارا خانم تشریف بیارن ظرف ها رو از دست من بگیرن و یا حداقل کمک کنن اما چشمم به در آشپز خونه خشک شد و ایشون نیومد و من هی به خودم فحش میدادم و از پر رویی صاحب خونه حرص میخوردم ظرفها رو به تنهایی شستم و آب کشیدم و خشک کردم در صورتی که خودم مهمان بودم و بعد از تموم شدن کارم با اعصاب داغون و دست به کمر از آشپز خونه بیرون اومدم خانم صاحب خونه طوری که انگار اصلا متوجه غیبت من تو جمع نبود در حالی که داشت سیب پوست میکند گفت ای وای نسیم جون تو چرا زحمت کشیدی سارا میشست و من با یه لبخند مصنوعی که بیشتر از اینکه رضایتم رو نشون بده عصبانیتم رو نشون میداد گفتم نه زحمتی نبود عوضش غذام هضم شد در حالی که تو دلم به خودم میگفتم دروغ گوی لعنتی مهمونی رو کوفت خودت کردی.![]()
![]()
من همیشه خودم رو گیر میندازم .خودم هم از این شخصیت دو بعدی خودم و اینکه اکثر اوقات کاری میکنم که راضی به انجامش نیستم و فقط انجام دادنش برام فشار روانی به دنبال داره ناراحتم میخوام خودم باشم و انقدر با دیگران تعارف نداشته باشم و اجازه ندم دیگران با خواسته های نا به جاشون و پرو بازی هاشون اعصاب من رو شخم بزنن ...

وطن فلات شهيدان شهر وطن پا تا به سر خون
وطن ترانه ی زنداني وطن قصيده ی ويراني
ستارهها اعداميان ظلمت به خاك اگر چه ميريزند
سحر دوباره بر ميخيزند بخوان كه دوباره بخواند
اين عشيره ی زنداني گل سرود شكستن را
بگو كه به خون بسرايد اين قبيله ی قرباني
حرف آخر رستن را با دژخيمان اگر شكنجه
اگر بند است و شلاق و خنجراگر مسلسل و انگشتر
با ما تبار فدايي با ما غرور رهايي
به نام آهن و گندم اينك ترانه ی آزادي
اينك سرودن مردم امروز ما امروز فرياد
فـرداي ما روز بزرگ ميعادبگو كه دوباره ميخوانم
با تمامي يارانم گل سرود شكستن رابگو كه به خون ميسرايم
دوباره با دل و جانم حرف آخر رستن را
بگو به ايران بگو به ايران




| Design By : Night Skin |


