تبليغاتX
قطار بدون توقف

عمیقا باور دارم که بهار فقط یعنی فروردین.چون بعدش هوا گرم میشه، سبزی مناظر هم برامون عادی میشه .نمیدونم مشکل از منه یا بهار!!!.گرم شدن هوا به خودی خود علت بیشتر خستگی ها و کلاس پیچوندن ها ،غر زدن ها و عصبانی شدن ها، علت نفرت از استفاده از وسایل حمل و نقل و استشمام بوی عرق ملت ، سردردها و دوش ادکلن و اسپری و آب یخ گرفتن ها ،و تمیز از خونه رفتن کثیف برگشتن هاست !پیشاپیش اندوهم رو از گرم شدن هوا نشون دادم .خواهشا رسیدگی بشه .

 

 پی نوشت:مرز در عقل و جنون باریك است/ كفر و ایمان چه به هم نزدیك است

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 7:26 PM توسط نسیم

من هیچوقت سر دوراهی ها تصمیم نگرفتم .همیشه چند تیکه شدم .

من حرف دارم فقط جون ندارم بنویسم.

 

تمام

 

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 12:25 PM توسط نسیم

گاهی توی رختخوابم دراز میکشم و تلاش میکنم که فکر کنم و بفهمم که کلا جریان چیه!چیزی وجود داره که آزارم میده اما دقیقا نمیدونم چی.حرص خوشمزه نیست ولی من همش میخورمش!غصه هم همینطور .به این فکر میکنم که دنیا پر از آدمهایی که فرصت نگاه کردن تو چشمهای همدیگه و گوش دادن به همدیگه رو ندارن!یا بهتره بگم دارن و از هم دریغش میکنن.تازه حین این تفکراتم کشف کردم که این بچه ها هستن که میتونن خوب بهت گوش کنن وقتی که روی پات گذاشتی یا بغلشون کردی که بخوابن ساکت و آروم به قصه بی سر و تهی که میگی گوش میکنن و یا وقتی ازت چیزی میخوان یا داری براشون چیزی توضیح میدی تو چشمات زل میزننو گردنشون رو طوری کج میکنن که دلت میخواد محکم بغلشون کنی و ببوسیشون.

پی نوشت: هیچ شباهتی به یوسف نبی ندارم نه رسولم نه زیبایم نه عزیز کرده ام  نه چشم به راهی دارم
فقط در چاه افتاده ام

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 8:24 PM توسط نسیم |

خودم که بهار و زندگی دوباره رو دوست دارم به خودم که از بهار و دید و بازدید و مسافرت بدم میاد ترجیح میدم.خودم که عاشق درست کردن سفره هفت سین هستم رو به خودم که حوصله شو ندارم ترجیح میدم.خودم رو که عاشق بوی بهار (جدا بهار بو داره) به خودم که از سرد و گرم شدن هوای نزدیک بهار بدم میاد ترجیح میدم.خودم رو که عاشق صبح زود بیدار شدن تو روزای تعطیل و شب دیر خوابیدن شبای عید و کتاب خوندن و چای برای مهمون دم کردن و دید و بازدید رفتن هستم رو به خودم که  صبحای خواب آور و خنک بهاری رو زیرپتو بگذرونم و غر بزنم که اه این لعنتی کی تموم میشه ترجیح میدم.خودم که خونه تمیز میکنم خودم که به ورجه وورجه ماهی ها تو تنگ زل میزنم خودم که همیشه میزو دستمال میکشم  خودم که دلم برای مامان بزرگم تنگ شده و نزدیک عید و چند روز اول عید براش گریه میکنم به خودم که نمیخوام ریخت فامیلا رو ببینم و اصلا به خودم نمیرسم و میخوام سر به تن ماهی ها نباشه و واسه مرگشون و ساعتی که جنازه شون بیاد روی آب لحظه شماری میکنم و بگم "بلاخره مردن"  ترجیح میدم.

من میتونم خود اولم باشم خوب و خوشبین .کسی که بلده از زندگیش و لحظاتش لذت ببره .ولی لامصب گرایش به دومی بعضی جاها  بیشتره!موضوع اینه که من نمیدونم با خودم چند چندم.فقط میدونم خودم رو به خودم ترجیح میدم.

دلم یه وجود بی تناقض میخواد .کسی که تا مغز و استخون خودش باشه .

پی نوشت:آی عشق چهره آبی ات پیدا نیست...

 

http://img4up.com/up2/45460857721022536591.jpg

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت 3:48 PM توسط نسیم |

 

یه روز میتونه خاص باشه .یه روز که بعد یک ماه درس خوندن اتاقت یه چیزی شده باشه شبیه بعد از سونامی .یعنی انگار یه گردباد چیزای مختلف رو از نقاط مختلف به اتاقت پرت کرده باشه . وقتی بعد از تمیز کردن اتاق و دور ریختن یه کیسه کاغذ و مرتب کردن شالها و روسری ها در دو ردیف جداگانه انتخاب کتاب های نخونده و گذاشتنشون تو لیست "به زودی میخونم " و کلی کار ریز و درشت دیگه تصمیم میگیرم یه حالی به کل خونه بدم.حس خوبیه که مثل خانمهای خونه دار لوله جاروبرقی رو تو دوردست ترین و غیر قابل دسترس ترین نقاط خونه  فرو میکنی و صدای مکش آشغال ها و عبورشون از لوله و ورودشون به کیسه حالت رو جا میاره!بعد در حالی که آهنگ گوش میدی تمام سطوح شیشه ای رو شیشه پاک کن میپاشی و حتی دستشویی و سرامیکهاش رو میشوری !بعد با خستگی چایی دم کنی و کتاب بخونی و چایی بنوشی! حس خوبیه وقتی در یک بعد از ظهر زمستونی توی خونه تنها باشی و موهات رو اتو کنی ! اهههههههه .چقدر موهام بلند شده!از بس همش بسته س و زیر مقنعه و فرصتی برای رسیدن بهشون ندارم به جز همون دوباری که قبل از از خونه بیرون رفتن و بعد از برگشتن به خونه برس سیمی رو میکشم بهش .متوجه بلند شدنشون نیستم حس خوبی!..اتوش میکنم بلندتر به نظر میرسه .مشکی بودنش حالم رو خوب میکنه.هه هه خودشیفته نیستم .ولی خوشم میاد از خیلی خیلی مشکی بودنشون .نمیدونم چرا به این چشم انداز مثل یه گرسنه به یه تیکه نون نگاه میکنم .انگار خیلی وقته ندیدمش !حس خوبیه که وقتی مامانم خونه نیست مثل بچه های دلبسته نا ایمن دوسوگرا  دلم براش تنگ میشه !خوب میفهمم که هنوزم انقدرا که میگن یخ نیستم! حس خوبیه که صدای اذان میاد و از پشت پنجره شهر و ساختمونهاش رو توی غروب میبینم.حس خوبیه که گاهی به یه جایی میرسم که افکار و احساسات دیگران رو حتی بیشتر از خودشون درک میکنم !حس خوبیه که میدونم یه روز خوب میاد .میدونم ...

پی نوشت:پشت این پنجره جز هیچ بزرگ،هیچی نیست.
قصه اینجاست که باید بود،باید خواند
پشت این پنجره ها باز هم باید ماند،
ونباید که گریست
باید زیست

+ نوشته شده در دوشنبه دهم بهمن 1390ساعت 5:56 PM توسط نسیم |

خلق و خوی به شدت سگی روان پریشان استرس بدخوابی حس خشم ...حال این روزای منه که با امتحانا هم تداخل داره !!!یعنی نصف بیشتر این حال به خاطر امتحاناست.  یک هفته پر استرس که نصفش تو صف کپی جزوه و پاکنویس و تکمیل گزارش کار و ارائه و .....کارای آخر ترمی گذشت.ترم پنجم رفت ...

وقتی مامانم میگه برات دعا کردم یه چیزی ته دلم قرص میشه و خیالم راحت میشه .

 

پی نوشت:خورشید مرده بود و هیچ کس نمیدانست نام آن کبوتر غمگین که از قلب ها گریخته است ایمان است.

+ نوشته شده در جمعه نهم دی 1390ساعت 5:42 PM توسط نسیم

بيا برويم رو به روی بادِ شمال
آن سوی پرچين گريه‌ها
سرپناهی خيس ازمژه‌های ماه را بلدم
که بی‌راهه‌ی دريا نيست.
ديگر از اين همه سلامِ ضبط شده بر آدابِ لاجرم خسته‌ام
بيا برويم!
آن سوی هر چه حرف و حديثِ امروزست
هميشه سکوتی برای آرامش و فراموشی ما باقی‌ست
ميتوانيم بدون تکلم خاطره‌ئی حتی کامل شويم
می‌توانيم دمی در برابر جهان
به يک واژه ساده قناعت کنيم
من حدس می‌زنم از آوازِ آن همه سال و ماه
هنوز بيت ساده‌ئی از غربتِ گريه را بياد آور
من خودم هستم !
بی خود اين آينه را رو به روی خاطره مگير
هيچ اتفاق خاصی رخ نداده است.

 

پی نوشت:روی تخته کلاسمون نوشته بود :من که از هر طرف دچار تو ام چه کنم ؟؟!!

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 7:46 PM توسط نسیم

 ابوالعلای معری جایی در اشاره به خودش گفته :"این جنایت پدروم در حق من است" .نوشا شخص اول رمان "سال بلوا" ی عباس معروفی جایی از کتاب میگه هر آدمی سنگی است که پدرش پرتاب کرده .حالا 21 سال از پرتاب شدن من میگذره .حالا ...امشب ...در آستانه 22 سالگی صداها و تصاویر مختلفی توی ذهنم میچرخن.با هر نفس و با هر تیک تیک ساعت به آخر زندگی نزدیک و نزدیک تر می شم .22 سالگی از دریچه یک شب پاییزی داخل می آد و سر میخوره توی زندگی من .همین جا جولان میده و یک سال دیگه تو یه شب پاییزی از زندگی من خارج میشه .21 سالگی لای کتابهای شعر و رمان و کتابهای درسی پنهون شد.پشت تجربه های رنگ پریده .طوری پنهون شده که دیگه نمیشه پیداش کرد .این خاصیت هر سنیه بعد از اینکه مهلتش تموم میشه پشت کلی خاطره ریز و درشت پنهون میشه .

 حالا با ورود به 22 سالگی زندگی ام دو شقه شده .یه نیمه روشن و خوشحال و پر از حس گوگولی نسبت به زندگی و پر از امید و یه نیمه  تاریک و پر از ابهام و وسوال و ناامیدی و ترس.

 

پی نوشت :شبی هفت ساله خوابیدم و بامدادان هزاران ساله برخاستم.

+ نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1390ساعت 5:23 PM توسط نسیم |

مدت هاست که چیزی مثل خوره دارم روحم رو میخوره مغزم رو میجوه .یادم و افکارم رو تکون میده .هنوز تو یاد من زندگی میکنه .دیروز از جلوی اون کوچه تنگ و دلگیر رد شدم .یادش  افتادم که چند سال پیش که سرپا بود میمومد سرکوچه میشست و مثلا هوایی تازه میکرد .قبل از مرگش که البته ظاهرش مرگه همیشه دلش گرفته بود .الان رو نمیدونم شاید با در آغوش کشیدن مرگ یه کمی حالش بهتر شده باشه .شاید مرگ تونسته باشه موهای کم پشتش  رو با شونه پلاستیکی دندونه دارش شونه بزنه .غذایی که میل داره بهش بده. شیر رو نه خیلی سرد نه خیلی داغ دمایی که خودش داست داشت و ما هیچوقت نفهمیدم دقیقا چند درجه ست  براش بیاره .سوپ  پای مرغ درست کنه  یه جایی ببردش که دلش باز بشه حسابی حال و هواش عوض بشه و از تنهایی گریه نکنه .بخت برگشته خیلی خسته بود .شاید تنها کاری که در طول روز انجام میداد و براش تنوع ایجاد میکرد این بود که سرش رو از پنجره اتاقش که مشرف به ساختمون روبه رویی بود بیاره بیرون و اگر پسر بچه ای داشت با توپ یه دیوار شوت میزد سرش غر بزنه !میلی به زندگی نداشت .دیگه داشت هرچی زندگی کرده بود رو عق میزد .خاطراتش حالش رو به هم میزدن .گلوش رو فشار میدادن .روحش رو شلاق میزدن ! بی دفاع تر از همیشه منتظر مرگ بود .مرگ اومد و این قصه تلخ رو تموم کرد .اگر یه روز تونستم از روزمرگی هام و دلمشغولی هام و سگ دو زدن هام کم کنم حتما زندگیش رو مینویسم .اصلا کتابش میکنم .قول میدم انقدر سختی هاش جذاب هست که تیراژ کتابم هم بره بالا !جذاب تر از سختی های سودابه کتاب بامداد خمار و حتی جذاب تر از سختی های آیدین کتاب سمفونی مردگان . انقدر سوزناک هست که مثل خوردن یه چایی داغ که گلو رو میسوزونه اون لایه های پنهانی احساسات و فکر آدم رو بسوزونه .واقعیت اینه که مرگ بعد از مکیدن مغز و گوشت آدمها استخوانهاشون رو پس میده .

 

پی نوشت :

مردن امر ساده ای ست و از زندگی کردن بسیار آسان تر است

تمام خفقان مرگ در مقابل یک شک در مقابل یک حرص

در مقابل یک ترس در مقابل یک کینه در مقابل یک عشق

هیچ است مردن امر ساده ای ست و در مقابل خستگی زندگی

چون سفری است که در یک روز تعطیل می کنیم

و...و دیگر هرگز باز نمی گردیم...

 نادر ابراهیمی

+ نوشته شده در دوشنبه نهم آبان 1390ساعت 8:12 AM توسط نسیم |

با اینکه میدونستم جستجوی بیشتر دیوانگی محضه ولی باز دیوانگی کردم .اتفاق های افتاده و نیفتاده مثل فرفره ای تو کاسه سرم میچرخن.راست میگن که تمام زندگی ممکنه توی یه لحظه ی با یه رویداد جزیی در دل روشنایی یا قعر تاریکی فرو بره.گاهی فکر میکنم بالاترین افتخار اینه که کسی تو رو نشناسه.اینطوری کسی از آدم توقع نداره و میتونیم با دست بازتری نسبت به هنجارهای گاها مزخرف اجتماعی رفتار کنیم .بدون اینکه نگران عواقبش باشیم . هنگام عصبانیت میتونم خونه ای رو ویران کنم اما غالبا به کوبیدن درها با شدت هرچه تمام تر اکتفا میکنم ! ندایی در درون من غرغر میکنه .مامانم میدونه زمانه همیشه بر وفق مراد آدم نیست برای همین هم ناشکری نمیکنه .وقتایی که از خودم و از همه چیز خسته میشم و بالشتم اشکام رو تحمل میکنه این مامانمه که در اتاق رو باز میکنه و لبخندش رو به روی صورتم میپاشه .اینجاست که حس میکنم تو دنیا کسی به غیر از اون وجود نداره....

 

پی نوشت:نامه ام باید ساده باشد ،کوتاه باشد

بی هیچ حرفی از ابهام و آینه

از نو برایت مینویسم،

حال همه ما خوب است اما تو باور نکن!

 

بعد نوشت: .این پست رو فقط خودم میفهمم چی نوشتم .تلاش نکنید

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مهر 1390ساعت 6:45 PM توسط نسیم |

میتوانم پاییز رو دوست داشته باشم چون خودم متولد پاییزم متولد فصل خش خش برگها و نم نم بارون و غرش آسمون و خورشید پنهون پشت ابرا ...متولد فصل غم  فصل دلتنگی فصل شعر فصل باغ بی برگی فصل زرد و نارنجی ...

 میتوانم پاییز رو دوست داشته باشم چون دانشگاه و همکلاسی هام رو میبینم .میتونم دوستش داشته باشم چون بارون میاد چون برگهای زرد و خشک میشن .میتونم هم دوستش نداشته باشم چون آدمها تو پاییز دلتنگ میشن شاعر میشن عاشق میشن یا حسرت میخورن از اینکه کسی رو ندارن که باهاش رو برگهای زرد و خشک راه برن و از صداش خش خشش خوشحال بشن یا زیر بارون پاییزی زیر یه چتر با هم راه برن !

اما حالا که از شدت روزمرگی فاسد شدم اومدن فصل جدید میتونه کمکم کنه شاید!

 

 پاییز بر تقویم نشست برگها ریختند بادها وزیدند

و شادی ها رفتند

مشعل امید در دلم میخندد پرستوها کوچ کردند ابرها آمدند

 خورشید ناپدید شد  مهتاب مرد

و من در انتظار باران نشستم

بغض کهنه را خواستم بشکنم اما آسمان نبارید

و رودخانه خشکید کویر بر تن بوستان نشست

و همه نا امید گذشتند همه رفتد

و تنهایی با من تنها ماند

من هنوز امیدوارم

 

پی نوشت:مستم كن آن چنان كه ندانم ز بيخودي  در عرصه خيال كه آمد؟ كدام رفت...

 
+ نوشته شده در جمعه یکم مهر 1390ساعت 5:56 PM توسط نسیم |

 اینو چارلی چاپلین گفته: انسان اغلب وقتیکه در لحظه اتخاذ تصمیمی قرار دارد, ناگهان دورنمای دیگری در برابر او ظاهر می شود و او را وادار به تفکر می کند، از تفکر درباره این وضع ثانوی خودداری می کند و بدون توجه به آن ندائی که در گوشش می گوید شاید اشتباه کند، خود را در آغوش تصمیم اول می اندازد.

 حالا این تصمیم میتونه تصمیم انتخاب ازدواج انتخاب ماشین انتخاب شغل یا حتی انتخاب یه کفش باشه .برعکس شنیر دلقک کتاب عقاید یک دلقک که از کفش متنفر بود عاشق کفشم دیروز  تو راسته ولی عصر چشمم یه کفش رو گرفت ولی از طمع و نگرانی اینکه مبادا بهترش گیرم بیاد کلی گشتم دست آخر هم خودم رو در آغوش همون انتخاب اول پرت کردم .

دوست دارم وقتی مشغول خرید بودم یه بچه کر و کثیف ازم بخواد براش کفش بخرم ومنم این امر یونسکو پسندانه رو با شفقت و احساس انسانیت تمام براش انجام بدم و خوشحال بشم از خوشحالیش .امروز یه بار دیگه بچه های آسمان مجید مجیدی رو دیدم و چقدر از اینکه چندین جفت کفش دارم متنفر شدم ....از اون جا تو دانشگاه به همه رقابت بی رحمانه و از پشت خنجر زدن رو یاد میدن افرادی هم هستن که خیلی مستعد فراگیری این تعلیماتن .از جمله گوینده این عبارت: تو زندگی ضعیف ها هیچ جایگاهی ندارند و برای کسی که با دست خودش باعث خراب شدن وضع مالی اش شده دلسوزی معنا نداره باید راه های جنگیدن را بلد باشی . کسی که این پا و اون پا کند نباید دل سوزاند ، و آدم نباید با کسانی که فلسفه بافی می کنند و یا شعر می گویند وقتش رو تلف کنه زندگی خشنه و تو هم باید خشن باشی...

 حالا نمیدونم دلم برای علی  و زهرای فیلم قدیمی بسوزه که حتی کفش نداشتن یا از خودم بابت داشتن این همه کفش تشکر کنم و ممنون باشم .لابد لیاقتشو داشتم دیگه ..برای ارضای خودخواهیم تا اونجا پیش میرم که بگم بیخیال !!!!

 

یه فیلم چقدر میتونه به آدم تلنگر بزنه و لحظاتی آدم رو به این فکر بندازه که چقدر امثال زهرا و علی زیادن و برم بگردم کمکشون کنم .اما این فکره و حسه زیاد دووم نداره .مثل حسی که آدم تو قبرستون بهش دست میده و میگه از اینجا که برم بیرون آدم میشم ولی ....این خاصیت آدمه یا توجیهی برای خرکردن و تسکین وجدان !!!!

پی نوشت:گاهی تو،
گاهی یاد تو،
گاهم هم غم تو،
آخر این "تو" کار مرا تمام میکند!

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم شهریور 1390ساعت 10:27 PM توسط نسیم |