تبليغاتX
قطار بدون توقف


قطار بدون توقف

بچه که بودیم همیشه سر صف توی این روز گرامی داد میزدیم مرگ بر آمریکا و خوشحالانه پرچم آمریکای جهانخوار رو آتیش میزدیم دست میزدیم و جایزه روزدانش اموز رو میگرفتیم و میرفتیم سر کلاس .این روند تکراری هر سال تکرار شد و ما نفهمیدیم چرا مرگ بر آمریکا ...ما بزرگ شدیم و انتخابات شد و تقلب هم نشد .در نهایت خوشی و عدالت زیر سایه مردم سواری دینی لذت میبریم و در مدینه فاضله زیر سایه رهبر فرزانه زندگی میکنیم و ...

..قبل از هر چیز جا داره که از کلیه برادران بسیجی و نیروهای انتظامی و سربازان گمنام امام زمان به خاطر تمام گازهای اشک اور و ضربات باتوم برقی و چک و لگد با اون پوتینهای گنده تشکر کنم .پری روز مقابل در اصلی دانشگاه تهران من برای اولین بار توسط یکی از برادران یگان ویژه که ظاهری به قول بچه ها شبیه گلادیاتور داشت نواخته شدم و  به لطف گاز اشک آور شدیدا حالم خراب شد و بار دیگه شاهد احترام به حقوق بشر بودم...ملت غیور ایران بار دیگر حماسه افریدند .مادر عزیرم منو از شرکت در اعتراضات و حرکت های حماسی و مشت محکم زدن بر دهان امریکا و اسراییل منع کرد .و بستن مچ بند سبز رو ممنوع کرد .و گفت بشین تو خونه و از مردم سواری دینی و عدالت  لذت ببر.من به مادر نگفتم که فقط اشک اور نبود که حال منو خراب کرد و صحنه هایی که دیدم و حرفایی که شنیدم رو نگفتم .و باز هم جا داره از کلیه عزیزان صدا و سیما و اخبار بیست و سی و تشکر کنم که حقیقت رو همونطور که هست و بی کم و کاست به مردم انتقال میدن و اوضاع اتوبان مدرس و صدر و حمله به ماشین دکتر مرندی و میدان هفت تیر و سفارت روسیه رو در کمال صداقت و بی باکی  پخش میکنند و انقدر به شعور ملت همیشه در صحنه احترام میذارن .ما شدیدا دچار دو گانگی شدیم چیزهایی که تو خیابون میبینیم با چیزهایی که رسانه میلی پخش میکنه زمین تا زیر زمین فرق داره با تشکر از صدا و سیما که پیاپی مشغول شفاف سازی است...

نوشته شده در ساعت 2 PM توسط نسیم| |

نگاهم سرد و بی روحم  رو دوخته بودم به ساعت گرد و بنفش خوشرنگ اتاق محمد که چند روز بود روی ۹ و بیست دقیقه گیر کرده بود .هیچوقت یاد نگرفتم که سس های پاکتی رو درست باز کنم .همیشه یا میپاشه دور و بر یا با یه حرکت همش خالی میشه رو ساندویچم .سس  رو باز میکنم با بدبختی و میریزم روی ساندویچ نه چندان خوشمزه و مشغول گاز زدن میشم .دارم فکر میکنم . .کلمات به ذهن شلوغم هجوم اورده بودن .همیشه دوست داشتم یه اتاق داشته باشم که پنجرش وا بشه به سمت کوچه و هر وقت بارون میاد بتونم از پشت شیشه بارون و مردم فراری از بارون رو تماشا کنم.بتونم دستم رو بگیرم زیر بارون .دوست داشتم تختم رو بذارم پشت شیشه و صدای جارو کردن کوچه و آواز خوندن رفتگر پیر نارنجی پوش رو بشنوم اما از وقتی یادم میاد طبقه هشتم زندگی میکردم و هیچ وقت کوچه نداشتیم پشت پنجره برج آزادی بود و باند فرودگاه مهر آباد و هواپیما و برج گلدیس و کلی ساختمون زشت و قد برافراشته دیگه.و گاهی هم دیدن حشیش کشیدن پسرای ساختمون رو به رویی تو پشت بوم و کهنه های بچه همسایه طبقه نهمی و دیدن کفتر های مهدی کفتر باز و..من هیچوقت رفتگر توی کوچه نداشتم اتاقی که رو به کوچه باشه نداشتم اصلا کوچه نداشتم.من تو این ساختمون دنیا اومدم و بزرگ شدم و با بچه های طبقه هفتم خاله بازی کردمو ...هنوزم با دیدن خاله بازی دختر کوچولوها حس نوستالوژی من زنده میشه .مادرم همیشه وقتی من و داداشم کوچیک بودیم دل تو دلش نبود که از این دیوار کوتاه بتنی آویزون نشیم تا مبادا شیطون گولمون بزنه و از ۸ طبقه پرت بشیم پایین .همیشه خاطرات اونهایی که از خونه حیاط دار پدری و کوچه و بچه های کوچه حرف میزدن برام جالبه اما من اینا رو نداشتم  در عوض.ما آسانسوری داشتیم (هنوزم داریم) که مثل موشک بالستیک صدا میداد و به سمت بالا حرکت میکرد همه به جز اهالی شهرک خودمون ازش میترسیدن.امروز به طور عمیق در مورد این محل و خاطراتم فکر کردم و کلی حسرت خوردم .

ساندویچم تموم شد ..

نوشته شده در ساعت 7 PM توسط نسیم| |

۳۰/۵  صبح از خونه میام بیرون هوا تاریک اطرافم خلوت ..بی آر تی هم به زور رد میشه .انقدر که من عطای اتوبوس رو به لقاش میبخشم و با تاکسی هم نه با شخصی میرم آزادی اگر هم راننده دلش به حالم بسوزه میرم وسط جناح پیاده میشم و یه مسافت ۱۵ دقیقه ای تا مترو صادقیه پیاده میرم یا از آزادی دنبال اتوبوس مترو میدوم.مامانم بهم تاکید کرده شخصی سوار نشم آخه امکان داره منو ببرن با خودشون ..اما مجبوریه دیگه .تو تاکسی همش در حال آیت الکرسی خوندن هستم که راننده هوس دختر به سرش نزنه . دستم رو چاقوی توی کیفمه داداشم بهم میگه مثلا یکی اگر خفتت کنه تو میخوای با این چاقو چی کار کنی یه چک بهت بزنن مردی ..راست هم میگه .بعضی وقتا مردهای بی شخصیت توی تاکسی پاهاشون رو ۱۸۰ درجه باز میکنن و نهایت تلاششون رو میکنن تا بهت بچسبن منم از فرط مجبوری به شیشه ماشین میچسبم اما آقایون بی شخصیت کثیف دست از تلاش بر نمیدارن .گاهی هم مثل امروز عصبانی میشم و میگم آقا خودتو جمع کن ..میرسیم با بدبختی و نفس نفس زنون مترو ..از پله که میرم بالا پر از دانشجو های دختر و پسره .چند تا از بچه های دانشکده خودمون هم هستنن جواد هم هست اما به من سلام نمیده و خودشو به ندیدن میزنه اما من بهش سلام میدم که نگه این چه بی شعوره.. یه سلام که آدم رو نمیکشه ..والا..منتظرم تا قطارعلم و صنعت برسه و دوستام بیان درهای قطار که باز میشه انگار ضامن ملت کشیده میشه و مردم شلیک میشن و مثل گرگ گرسنه به سمت ایستگاه گلشهر هجوم میارن گاهی وقتا تعجب میکنم اما اکثرا خندم میگیره طبق معمول دوستام با تاخبر میرسن ..سوار میشیم .یه پسری کنار دستم نشسته که جوری خوابیده که انگار چند وقته نخوابیده من موندم چه طوری با این همه تکون و سرصدا خوابش میبره ..تازه خر و پف هم میکنه هی گردنش به سمت شونه های من کج میشه تا میرسه به من من شونه هامو تکون میدم از خواب میپره میگه خانوم معذرت میخوام اما دوباره...پسر صندلی رو به رو انگار تازه لب تاپ خریده روشن کرده آهنگ گذاشته ۶ صبح اعصاب ملت رو میکنه تو قوطی صداش رو هم بلند کرده منم با اینکه معمولا از حقم میگذرم اما بهش گفتم که جناب هندز فری اختراع شده ...چند تا خل و چل فشن دانشگاه آزادی هم پشت سرمون مشغول بلوتوث بازیو فرستادن آهنگ سریال دلنوازان از لهراسبی و کرکر کردن هستن .دخترا هم مشغول آمار بازی ما هم مشغول صحبت کردن و خندیدن به ملت پسرا و اقایون هم مشغول چشم چرونی و حرکات ضایع ..دانشگاه هم که از بدو ورود تا لحظه خروج پر از سوژه خنده ست یه آقای زنجانی یک دل نه صد دل عاشق من بخت برگشته شده و من رو تابلوی دانشکده کرده ...منم فکر میکردم میتونم ردش کنم اما مثل اینکه ماجرا جدی تر از این حرفاست .... اگر بخوام از اتفاقهای توی مترو و توی دانشگاه بنویسم خودش یه مثنوی میشه اما  در عین سختی زیاد خیلی میخندیم ..شبا که میرسم خونه انقدر خسته ام که اصلا حس شام خوردن هم ندارم و یکسره تو رختخواب .علت تاخیرم تو به روز کردن وبم همین خستگی ..

نوشته شده در ساعت 4 PM توسط نسیم| |

وقتی دیگران رنج کشیدند
من خواب بودم
فردا که بیدار شدم
یا فکر کردم بیدار شده ام
در مورد امروز چه خواهم گفت....

رفتم دیدنش .از بوی بیمارستان متنفرم .برای ورود به بخش عفونی باید حتما لباس خاصی میپوشیدم .از پوشیدن لباس سبز رنگ با روکش نایلونی که کشیدم رو کفشام احساس بدی بهم دست داد..رفتم تو اتاق ..لاغر شده .استخوانها گردنش به طرز حال بهم زنی زده بیرون زیر چشماش اندازه یه چاه نفت گود افتاده ..سرم بهش وصله ...دسته گل مریم رو میزارم کنارش .یک عالم کمپوت کنارش بود ..میگن یه هفته ست هیچی نخورده..گفتن باهاش دست ندم ...اما دوست داشتم ببوسمش .نمیتونم خودم رو کنترل کنم .هجوم اشکهام رو نمیتونم مهار کنم ...میزنم زیر گریه بلند بلند ..خودش هم گریه میکنه. ..دوستش دارم خیلی زیاد ..انگار نه انگار که این مرده متحرکی که رو تخت افتاده همین دو ماه پیش سر حال بود .با حالتی مصنوعی میگم امیدوارم زود تر حالت خوب بشه.میگه میخوام از این بیمارستان که دو ماه توش گیر کردم فرار کنم.میگه منتظرم یکی نجاتم بده از کفتر های تو حیاط بیمارستان هم انتظار کمک داره ...منم میخوام فرار کنم از  رنج ها ..از سختی ها... از دیدن ناراحتی دیگران..4 ساله ازدواج کرده ..تازه تصمیم داشتن بچه دار بشن ...از درو دیوار بیمارستان متنفرم ..با چشمای خیس و قرمز ازش خداحافظی میکنم ....نمیدونم چرا انقدر از دیدن رنج دیگران ناراحت میشم ..خود رو مقصر میدونم احساس میکنم باید براش کاری انجام بدم..اما هیچ کاری به غیر دعا نمیشه انجام داد..

نوشته شده در ساعت 7 PM توسط نسیم| |

این مهارت نه گفتن چه چیز خوبیه و من به خودم قول دادم در اینده به بچم حتما این نه گفتن رو یاد بدم که رو در وایسی نکنه .من در کل با همه رو در وایسی دارم و احساس میکنم باید حرف همه رو گوش کنم و کار همه رو را بندازم حتی اگه قادر به انجامش نباشم چند وقتی بود مثل مسعود شصتچی شده بودم که میخواست کار همه رو راه بندازه اما نمیتونست و بعد میگفت من اشتباهی بودم... من باب مثال  یه بار به خاطر رو در وایسی با زن عموم از کلاسم جا موندم و ۴ ساعت کودک نه چندان دلچسب و زر زرو ی ایشون رو نگه داشتم ..دیشب هم در مهمانی افطاری یک بار دیگه به خاطر رو دروایسی کمر به نابودی اعصابم بستم  و علی رغم چشم غره های پی در پی مامانم بعد از افطار مشغول سفره جمع کردن شدم دختر صاحبخونه که فورا به بهانه تلفن صحبت کردن سفره جمع کردن رو پیچوند که یعنی من تلفن مهم دارم من که تو دلم پیش بینی میکردم قراره چه اتفاقی برام بیفته به این سارا فحش میدادم . من مشغول شستن ظرف های شام و افطار ۱۸ نفر مهمان شدم و یکم منتظر شدم که سارا خانم تشریف بیارن ظرف ها رو از دست من بگیرن و یا حداقل کمک کنن اما چشمم به در آشپز خونه خشک شد و ایشون نیومد و من هی به خودم فحش میدادم و از پر رویی صاحب خونه حرص میخوردم ظرفها رو به تنهایی شستم و آب کشیدم و خشک کردم در صورتی که خودم مهمان بودم و بعد از تموم شدن کارم با اعصاب داغون و دست به کمر از آشپز خونه بیرون اومدم  خانم صاحب خونه طوری که انگار اصلا متوجه غیبت من تو جمع نبود در حالی که داشت سیب پوست میکند گفت ای وای نسیم جون تو چرا زحمت کشیدی سارا میشست و من با یه لبخند مصنوعی که بیشتر از اینکه رضایتم  رو نشون بده عصبانیتم رو نشون میداد گفتم نه زحمتی نبود عوضش غذام هضم شد در حالی که تو دلم به خودم میگفتم دروغ گوی لعنتی مهمونی رو کوفت خودت کردی.من همیشه  خودم رو گیر میندازم .خودم هم از این شخصیت دو بعدی خودم و اینکه اکثر اوقات کاری میکنم که راضی به انجامش نیستم و فقط انجام دادنش برام فشار روانی به دنبال داره ناراحتم میخوام خودم باشم و انقدر با دیگران تعارف نداشته باشم و اجازه ندم دیگران با خواسته های نا به جاشون و پرو بازی هاشون  اعصاب من رو شخم بزنن ...

نوشته شده در ساعت 5 PM توسط نسیم| |

نتایج کنکور امسال هم اومد و گفتم یه چند تا خاطره مرتبط با کنکور بگم . ..

دوستی دارم که بعد از دوسال هنوز مدرک دیپلمشو نگرفته و همچنان مشغول پاس کردن درسهاست .دوستم پیش دانشگاهی بزرگ سالان رفت و بعد خدا میدونه چقدر پول داد تا درسهای پیش رو پاس کرد..ایشون پارسال و امسال در کنکور سراسری حتی مجاز نشد که انتخاب رشته کنه و کان لم یکن بود  .اما در دانشگاه آزاد مثلا اسلامی واحد تاکستان  رشته حقوق قضایی قبول شد . ایشون  که هنوز دیپلم نگرفته  میخواد بره دانشگاه .ایشون باید بهترین رشته رو تو بدترین دانشگاه بخوونه حال کنه یا من که یه رشته متوسط اما تو یه دانشگاه خوب میخوونم .این خانم نخبه انقدر خوش شانسه که دانشگاه موافقت کرده که تا گرفتن مدرک دیپلمش براش جا رزرو کنه.یکی دیگه از دوستام هم رشته مترجمی زبان دانشگاه آزاد قبول شده این دوست گرامی حتی یک تست زبان هم درکنکور آزاد نزد .زمانی که تو دبیرستان همکلاسیم بود میومد پیش من زبان احمقانه دبیرستان رو بهش یاد بدم چون من کلاس زبان رفتم زبانم از بقیه خیلی بهتر بود.  ساعتها باهاش کار میکردم یاد نمیگرفت و همش زبان رو میفتاد و آخر هم با التماس نمره میگرفت حالا میخواد بره مترجمی زبان بخوونه به واسطه اینکه به قول خودش رشته با کلاسیه تمام انتخابهای آزاد رو مترجمی زبان زد وقتی همش مشروط شد و هی پول ریخت تو جیب دکتر جاسبی میفهمه که اشتباه رفته و نهایتا هم استعفا میده.....

قصد توهین به دانشگاه آزاد رو ندارم اما دانشگاهی که اینطوری پذیرش میکنه واقعا چه بار علمی داره .شاهدیم که این دانشگاه از زیر منت وزرارت علوم بیرونه و انقدر مستقله که نحوه پذیرش فقط به این ربط داره که ۶ تا انتخاب رو چی زدی حالا هرچی زدی قبوله ....

دوست دیگرم که ۳ سال پشت کنکور بود و هزینه آزاد رو هم نداشت .سال اول روز کنکور حالش بد شد و از سر جلسه بیرون اومد سال بعدش نزدیک کنکور پدرش فوت کرد پارسال هم قبول شد اما روزی که باید میرفت ثبت نام تصادف کرد و نتونست بره و قبولیش به قول سازمان سنجشی ها کان لم یکن یعنی غیر معتبر بود ایشون کلا بیخیال درس شد و ازدواج کرد .یکی مثل این انقدر بدشانس یکی مثل خانم نخبه که دو ساله درس پاس نکرده و دانشگاه براش جا رزرو کرده انقدر خوش شانس ...

یکی از بستگان با استفاده از سهمیه ایثارگر و جانباز با رتبه کشوری ۲۴ هزار اما رتبه در سهمیه ۱۵۹ دقت کنید ۱۵۹ رشته دندانپزشکی قبول شدن .این عادلانه نیست چون ایشون برای این رشته زحمت نکشیده .این از قوانین کشور .....

نوشته شده در ساعت 9 PM توسط نسیم| |

 

امروز تلویزیون یکی دیگه از بازیهای کثیفشو رو کرد.. .انقدر گند ماجرای کهریزک در اومد که دیدن یه گزارش بزارن و لا پوشونی کنن....کهریزک جایی که جوونهای بیگناه همسن خودمون رو میبرن اونجا و کاری رو با اونها میکنن که در گوانتانامو انجام نمیدن ...  ۱۴۵ نفر تو یه اتاق ۷۰ متری تو همونجایی که دستشویی میکنی باید بمونی بابد غذا بخوری باید به خواهر و مادرت فحش ناموس بدی و صدای سگ در بیاری تا یه لیوان آب بدن دستت و بدترین شکنجه های روانی........روزی چند بار با روغن بسوزوننت و با سیم کتت بزنن و ازت بخوان شیشه نوشابه غیب کنی .بدترین آزارهای جنسی که من شرم دارم از گفتنش و گریه ام میگیره حتی وقتی یادم میفتمه..در گزارش امروز ۲۰:۳۰ خبرنگار به کهریزک رفته و سلولهای تنگ و تاریکی رو نشون میداد که من یاد زندان ساواک افتادم که الان شده موزه عبرت .رئیس بازرسی پلیس گفت که  عده ای به اشتباه به کهریزک منتقل شدن گفت که اقدامات وحشیانه ای که تو کهریزک انجام شده خلاف قانونه و عوامل شکنجه گر تحت تعقیب هستند و رهبری از این ماجرا ناراحته و تمام آسیب دیدگان کهریزک تحت حمایت و درمان هستن ..تمام اینها بازیه.. خودشون این بازی رو هدایت میکنند  .مگه ممنکه دولت ندونه که تو بازداشتگاه کهریزک چه اتفاقی میفته و شکنجه گر ها از کی خط میگیرن کارشون رو میکنن و بعد ابراز ناراحتی میکنن و افرادی رو میشونن جلو دوربین که مثلا از آسیب دیدگان هستند و از حمایت دولت ابراز رضایت میکنند .دولتی که خودش این ماجرا رو شکل داده .دادگاه های متهمان اعتراضات رو نشون میدن و افرادی که انقدر کتک خوردن که به کارهای نکردشون هم اعتراف کردن و مثل یک نوار ضبط شده صحبت میکنند و همدیگرو مثل خیار میفروشن.....این سیاست و این اتفاقها انقدر کثیفه که گاهی وقتا حالم از این کشور بهم میخوره و ای کاش به پول قلبمه داشتم و از ایران میرفتم ..میرفتم که شاهد پرپر شدن دوستانم تو این بازی کثیف نباشم ..همشون دستشون با هم تو یه کاسه ست ..این نظام از بیخ خرابه .. ماجرا ندا و محسن روح الامینی و خیلی از جوونهای دیگه که اسمشون میشه کشته شدگان اغتشاشات اخیر و بسیجی که تو این حوادث میمیره اسمش میشه شهید ....مرگ بر بسیجی اگر بسیجی اینه.. .یادمه وقتی موزه عبرت رفته بودم به شدت حالم بد شده بود که آخه چطور ممکنه با یک عده آدم اینطوری رفتاربشه و چقدر از شاه متنفر شدم ..اما الان میبینم کارهایی که نظام کنونی داره انجام میشه هزاران بار بدتر از کارهای ساواکه .انقدر از دیدن اون اخبار و دروغ های بزرگ و نیرنگ ها شون حالم بده که راستی راستی دلم میخواد فقط بمیرم که نبینم این چیزا رو .نبینم که کشورمون چقدر کثیفه....حس میکنم یه چیز داره خفم میکنه .من اینجا هیچ چیز رو باور ندارم .. شاهد به اتش کشیده شدن کشورم هستم......

کتر شریعتی : تو مملکتی که فقط دولت حق حرف زدن داره هیچ حرفی رو باور نکنید .....

وطن پرنده ی پر در خون وطن شكفته گل در خون
وطن فلات شهيدان شهر وطن پا تا به سر خون
وطن ترانه ی زنداني وطن قصيده ی ويراني
ستاره‌ها اعداميان ظلمت به خاك اگر چه مي‌ريزند
سحر دوباره بر مي‌خيزند بخوان كه دوباره بخواند
اين عشيره ی زنداني گل سرود شكستن را
بگو كه به خون بسرايد اين قبيله ی قرباني
حرف آخر رستن را با دژخيمان اگر شكنجه
اگر بند است و شلاق و خنجراگر مسلسل و انگشتر
با ما تبار فدايي با ما غرور رهايي
به نام آهن و گندم اينك ترانه ی آزادي
اينك سرودن مردم امروز ما امروز فرياد
فـرداي ما روز بزرگ ميعادبگو كه دوباره مي‌خوانم
با تمامي يارانم گل سرود شكستن رابگو كه به خون مي‌سرايم
دوباره با دل و جانم حرف آخر رستن را
بگو به ايران بگو به ايران

به شدت از نوشته هام دفاع میکنم ...

 

نوشته شده در ساعت 11 PM توسط نسیم| |

چند سال پیش یه سریال میداد به اسم کت جادویی که توش رامبد جوان یه کتی داشت که از توش پول در میومد .پدر من یه دوستی داره به اسم اقا فرج که اخیرا ارث پدر زنی خیلی ثروتمندش کرده .طوری که پژو ۴۰۵ رو فروخت و آزارا خرید و به خونه تو تجریش و با باجناقش شریک شد تو کار صادرات و واردات چوب .این اقا فرج که بسیار تازه به دوران میباشند دیشب منزل ما افطاری دعوت بودن .ایشون از هر دو جیب شلوارش و جیب کتش و جیب عقب شلوارش مثل اون سریال کت جادویی اسکناس زده بود بیرون .ایشون جوری درباره ثروت و روش های ثروتمند شدن و موفقیت تو زندگی صحبت میکردن که هرکی ندونه فکر میکنه ایشون یه مغز متفکر که از صفر شروع کرده و الان پولدار شده .ایشون جوری از خودش حرف میزد که انگار اسمون دهن باز کرده و در اقدامی شگفت انگیز اقا فرج  رو فرستاده زمین ..من نمیدونم ثروت پدر زن افتخار داره .ایشون که تا ۵ ماه پیش از خرج دانشگاه آزاد پسرش شکایت داشت الان مهمترین دغدغه ش پیدا کردن همسر در شان و کلاس خانوادگی خودشون برای پسرشه و دیگه خدا رو هم بنده نیست  ..این آقای کت جادویی مرتب به برادرم سفارش میکرد که کارش رو رها کنه و تو شرکت چوب ایشون مشغول به کار شه تا ایشون به قول خودشون زیر بال و پر برادرم رو بگیرن .ایشون که تا ۵ ماه پیش تو همین محل ما زندگی میکردم الان اینجا رو مسخره میکنن و در تمام مدتی که منزل ما بودن از صدای هواپیما گله میکردن و پدرم رو تشویق میکرد که بعد از بازنشتگی بیاد دو و بر تجرش خونه بخره که اقا چه آرامشی داره .من در تمام مدت سخنرانی آقا فرج در حالی که تلاش میکردم قیافم رو طوری نشون بدم که مثلا دارم به حرفات گوش میدم  به  این فکر میکردم که راسته که شاعر میگه بی کمالی های انسان از سخن پیدا شود ...پسته بی مغز چون لب وا کند رسوا شود.خانم آقا فرج در تمام مدتی که این مجسمه لودگی و از خود بیگانگی  مشغول سخنرانی بود ساکت بود و من به راحتی میفهمیدم که از خجالت میخواد بره زیر فرش ..ما هم برای اینکه به آقا فرج حال داده باشیم اصلا به روش نیووردیم که  تو کی بودی و چه طوری این شدی.....خلاصه ما یک شب کامل مشغول فیض بردن از ایده های موفقیت آقا فرج شدیم و بعد از رفتنشون هم کلی خندیدیم ..من نمیدونم خدا ثروت رو به چه افرادی میده که حالا حتی جلوتر از نوک بینی شون رو نمیتونن ببینن .خدایا قول میدم اگه پولدار شم بی جنبه بازی در نیارم و خودم رو گم نکنم ....

نوشته شده در ساعت 6 PM توسط نسیم| |

دوستی داشتم که عاشق موسیقی رپ و متال و راک بود و بزرگترین ارزوش ملاقات با ساسی مانکن و قیامت و امثالهم بود و من همیشه سر این تفکراتش که دقیقا نقطه مقابل تفکر و عقاید من بود باهاش بحث میکردم خیلی سعی میکردم نظرش رو عوض کنم اما فایده نداشت ..اون همیشه علاقه من به موسیقی سنتی رو مسخره میکرد و به استاد شجریان القابی میدادکه خون من  به جوش میومد .من نمیدونم کدوم کج سلیقه ای از شنیدن ای مه من و ببار ای بارون استاد خوشش نیاد.و به جاش از "میکنم گوشای دوستای پتیارتو" از ساسی که یک مشت اراجیف بی معنیه  خوشش بیاد .کاش کار این دوست من به همین رپ گوش کردنها ختم میشد اما..این دوست ما بعد از مدتی ادعای شیطان پرستی کرد و منکر خدا و دین وایمونش شدو  و بعد از مدتی یه هرزه مشروب خور شد که موهاش رو از ته تراشیده بود و دستاش رو خالکوبی کرده بود .یادمه اون روزی که شنیدم دوستم به این بدبختی که البته اون اسمش رو میذاشت خوشبختی افتاده خیلی گریه کردم .نمیدونم مادری که بزرگترین دغدغه اش اینه که نمازش رو اول وقت بخوونه چه کوتاهی در تربیت فرزندش کرده که کارش به اینجا رسیده ..نمیدونم خجالت بکشم یا متاسف باشم یا هر دو رو با هم که چرا جوونها که اسم مسلمون رو با خودشون یدک میکشن انقدر از اصالت و فرهنگ خودشون فراری هستند .نمیدونم مگه یه دختر یا عام تر بگم یه جوون چه آرزویی تو زندگیش داره که از این راه ها بهش میرسه ..وقتی که هنور دز شیطان پرستیش انقدر بالا نزده بود که منکر خدا بشه ارزوش رفتن به آمریکا و دیدن امینم و متالیکا و مرلین بود ..من به عنوان یه جوون معمولی آرزوم اینه که تحصیلاتم رو با موفقیت تموم کنم و یه کار پیدا کنم و تشکیل خانواده بدم و همراه همسرم پیشرفت کنم .اینها حداقل ارزو های هر جوونیه که با تلاش بهش میرسه اما نمیدونم که این دوست من چرا از زندگی سالم فراری بود و خوشبختی رو غرق شدن تو کثافت ها میدید و به حرفای من میخندید و به من میگفت تو سنتی فکر میکنی دنیات خیلی کوچیکه ..مقصر کیه که اون با پای خودش تو منجلاب غرق شده.. حالا اون تو اون دنیای بزرگ اما لجن خودش داره دست و پا میزنه و من دارم دونه دونه به آرزوهام میرسم .من تو خونمون از خوردن استانبولی با ماست لذت میبرم و اون هم تو دنیای کثیفش داره جون میده ..تو این ماه عزیز از خدا میخوام این دوست من رو از منجلابی که توش گرفتاره نجات بده ... ..

 

نوشته شده در ساعت 0 AM توسط نسیم| |

مجلس ختم به خاطر شروع شدن جومونگ تعطیل شد و ملت نشستن جومونگ دیدن..کودک ۴ ساله به خاطر جومونگ مرد..جوان عاشق پیشه به خاطر سوسانو خود کشی کرد ..برای سلامتی جومونگ گوسفند نذر شدووووو............پسر عموی ۵ سالم با شمشیر پلاستیکی تو اتاق بالا پایین میپرید و میگفت من جومونگم ازش میپرسم میخوای چیکاره شی با ژست مخصوص میگه میخوام جومونگ بشم ..عموم به خاطر جومونگ به مجلس خواستگاری من نیومد....روز به روز تعداد وبلاگهای طرفدار جونونگ بیشتر میشه ..تو بازار پر از محصولات جومونگه ..کیف مدرسه و تی شرت با طرح جومونگ سینی با طرح جومونگ شمشیر جومونگ .فرهنگ کره تو کشور ما مشغول شلنگ تخته انداختنه و ما جهان سومیه های خوشحال برای آقای جومونگ یه کنفرانس خبری میذاریم که  خودش هم از دیدن این همه میکروفون و دوربین و فلاش یه جا کف میکنه.. ..ما سری بعد سریال جومونگ رو میخریم و میبینیم و کیفور میشیم .ما از راه فرهنگ کره  پول در میاریم و سر گرم میشیم ..تب جومونگ تو ایران داره روز به روز فرا گیر تر میشه و کلی هزینه و گردش مالی و ...ما کسانی هستیم که به خاطر کوتاهی در نشر فرهنگمون برامون ۳۰۰ ساختن و ما گفتیم خیلی ممنون (با لحن مسعود شصتچی) ما کسانی هستیم که وقتی کنفرانس هویت مولانا در ترکیه برگزار شد مجوز شرکت نمایندگان ایرانی در ترکیه روی میز وزارت ارشاد جا به جا میشد ..ما کسانی هستیم که با   تیشه و کلنگ افتادیم به جون پاسارگاد .ما کسانی هستیم که برای یک افسانه کره ای جان میدهیم اما برای شناختن افسانه ایرانی چه میدهیم..کی مسئول فرهنگ سازیه ...نمیدونم خوشحال باشم یا ناراحت که این روزا جومونگ به مهمترین دغدغه یه عده تبدیل شده..یکی بیاد کمک من تا اسم ایرانی رو از تو شناسنامم بردارم... ..

 

نوشته شده در ساعت 7 PM توسط نسیم| |


Design By : Night Skin